خرید بک لینک

______ سهون

یـــااا ســـــــهونـاا پاشو دیگه

بالشتو از روی سرم برداشتم .نــع مثه اینکه فایده نداره هیان دست بردار نیست از چام پاشدم . حالا یروز خواستم بخوابمــــآآ

پامو که از در گذاشتم بیرون یهو هیان پرید جلوم

- سلام بر داداشی زشت خودم

و شروع کرد به کشیدن لپم

داد زدم

یـــــــــاا اوه سوهــــیان

پوکر فیس نگام کردو گفت:هُــــــــــررر اوه ســـــــهوناا

جین با خنده اومد و گفت چی شده؟

با عصبانیت گفتم: این هــیان امروز چشه ؟ خیلی روی اعصابه

جین آروم جوری که فقط من بشنمو گفت:داره واسش خواستگار میاد. اونی خوشحاله از ترشیدگی خلاص شد

یهو مغزم فعال شد خواستگار ؟ هیان ما؟

یـــهــو بلند گفتم : امکان نداره

جین با خنده گفت :حالا بگو کی هس؟

-کــیه؟

+کیم سوهو

سرمو خاروندم کیم سوهو؟ کی هس؟

جین گفت:تو نمیشناسیش قبل از اینکه بابا تصادف کنه با باباش دوست بوده بعدم که بابا مرد و مامان هیان رو آورد پیش ما دیگه رفت و آمدی نداشتیم

-هـــــــــا حالا کی میان؟؟

+امــشــب

چـــی؟ ینی چی؟؟ نمیشه که ؟ انقد زود؟؟

فکرمو بلند گفتم که جین گفت:

برادر بزرگشون کریس میخواد بره سفر برای همین

-آآآآآآآآآ خب بیان

واستا ببینم کریس؟ همونی نبود که اونشب با جین بود؟؟

پسره ی موذی

رفتم به سمت میز صبحانه تا دلی از عزا در بیارم J J

شـــب شـــد.......

تـا پــارت بــعد بــای


برچسبها: فیک, چانهون, اکسو, فن فیکشن

برچسب: نویسنده: آرتین طاهری تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 17:12

صفحه بندی